منیر برای اینکه راحیل رو کمی خوشحال کنه ذهنش رو برد به روزی که هوس کرده بود توی تیم فوتبال شهرشون ثبت نام کنه .مربی این تیم از اشناها بود و چون اگر در یک زمان معین نمیتونست تیمش رو کامل کنه امتیاز رو ازش میگرفتند .برای همین از منیر هم خواست که عضو تیمش بشه .
خبر مثل بمب توی خونه صدا کرد .خجالت نمیکشی لباس ورزشی اونم فوتبال رو بپوشی بری بازی هزاران تماشاچی هم تو رو نگاه کنند برات سوت بزنند اصلا .
منیر بیچاره هر چی اصرار کرد و خواهش وتمنا فایده نداشت اخه در باور بزرگترها نمیگنجید که زنها هم میتونند فوتبال بازی کنند .
مامان بزرگ که ناراحتی خودش رو کاملا اشکار نشون میداد.یاد خاطره ای از شوهر مرحومش افتاد که پدربزرگ منیر هم به حساب می امد.
با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت نور به قبر ش بباره. میگفت دوره ی اخر زمان همه چی بر عکس میشه اشتباه نکرده بود. یادمه وقتی تلوبزیون فوتبال نشون میداد میگفت تو نباید نگاه کنی اینا مرد هستند با .....ورزشی می یان بازی میکنند حرومه دیدن این مردای گنده که مثل بچه ها دنبال توپ افتادند .خجالت هم نمیکشند .
منیر توی دلش به این همه سادگی مامان بزرگ افسوس خورد.اخه انسان اینقدر بی ریا و ساده.
خلاصه هر کسی نظری داد ونتیجه این شد که فوتبال بی فوتبال .اب پاکی رو هم بابا ریخت رو دستش نه دیگه تمام حرفی از فوتبال نشنوم .
یاداوری این خاطره باعث شد راحیل خنده روی لبهاش بنشینه .
اما منیر رو به فکر انداخت اگر بابا بزرگ زنده بود برای این مقامهای جدید که دولت به زنها عطا کرده بود چه نظری میداد اونهم زنهایی که تفکراتشون با کسی مثل پدر بزرگ بنده فرقی نداشت .با این تفاوت که پدربزرگ سواد نداشت و تنها ذهنی پراز اشعار حافظ و فردوسی پرورش داده بود .
و این وزرای تازه از راه رسیده ادعای زن بودن و بعد هم مدعی سواد و مدرک بودند .تا اون جایی هم که منیر شاهد بود با صدراعظم خود فرقی نداشتند .بازیچه های جدیدی که شاید ملعبه ی یک سیاست هستند که بله زنها هم در این مملکت عظیم الجثه انقدر ازادی دارند که صاحب منصب و شوکت شوند .افسوس دلهای زود باور که اطمینان به این کلام دارند .شاید فریاد زدن دیگر اب در هاون کوفتن باشد .
منیر دلش گرفته بود .شاید برای راحیل که هنوز مجبور بود بعضی شبها رو در بیمارستان باشه .وشاید هم برای اتفاقاتی که این روزها میشنید حکایت جوانانی که در بند به بدترین بلاها دچار شده بودند .
وقتی مرجان زنگ زد کمی از تمام قضایای دلگیر کننده دور شد .بخصوص وقتی متوجه شد مرجان دچار چه دردسری شده .
داستان بر میگشت به فروردین ماه.
مرجان که دور از جون تمام دختر خانم هایی که خواننده ی این مطلب هستند دختری بود که برای هر ترمی که درس میخوند خرواری پول هدیه ی معلم های سر خانه می کرد . ودلش فقط به این خوش بود که اینده ای درخشان در پیش داره .درست بعد از سیزده به در به منیر زنگ زد برای یک مشورت .وبا اب وتاب تعریف کرد که در یکی از کلاسهای تقویت حافظه یاد گرفته که برای یادگیری بهتر با اینکه روشهای زیادی هست اما بهترینش نکته برداری و نوشتن و نوشتن هست .انقدر این دو کلمه رو پیچ و تاب داد که منیر برای یک لحظه فکر کرد راه جدیدی پیدا شده و مرجان اولین کسی هست که شنیده .
وقتی هم شنید که مرجان قصد داره در کلاس جدید این استاد ثبت نام کنه متعجب شد سعی کرد منصرفش کنه اما بازهم مثل همیشه قبول نکرد انقدر حرفهای این استاد در او اثر گذاشته بود که حرف حالیش نمی شد .
گذشت تا امروز (باعرض معذرت که چند روزی وقفه افتاد در این نوشته )
مرجان از منیر خواست منتظر ش بمونه تا بیاد ببینه چه خاکی باید بر سر کند .
واین شروعی بود برای نگرانیهای منیر چون مامان اصلا از امدن مرجان راضی نبود .
با هزار و یک دردسر وقول که اگر مرجان قصد بازار رفتن را داشته باشه منیر اصرار به رفتن نکنه مامان پذیرفتن با دختر بیچاره سرد برخورد نکند .
مرجان از ورودی حیاط با صدای بلند با همه احوالپرسی کرد حتی با رضا داداشی کوچیکه که چشم دیدن شر و شور مرجان رو نداشت بیچاره مرجان که قلب مهربانش رو برای همه رو میکرد .اخلاقی که در میان جامعه ی ما همیشه نشانه ی جلفی بود نه شادابی که حق هر جوانی حساب میشد .
هنوز داخل اتاق نشده بود که شروع به تعریف کرد .
منیر بیچاره شدم بدبخت شدم چه خاکی به سر بگیرم .کاش برای یه بار م شده بود حرفت رو گوش میکردم .
منیر با تعجب نگاش میکرد این عادت بد مرجان بود که هر چیزی رو اینطور بزرگ میکرد .حتی بیشتر وقت ها اتفاقات کوچیک رو .
منیر دستش رو گرفت ونشوند کنار تخت .خب تعریف کن ببینم چی شده ارومتر، مامان بزرگم الان فکر بد میکنه فردا برات حرف در میاد .اینقدر نگو بدبخت شدم.
منیر دیدی این اقای ..........چه بلایی سر مون اورد اول قرار نبود یک جا شهریه روپرداخت کنیم اما حالا، من چطوری به مامان بگم باید ۴۰۰ تومان پرداخت کنم .
دهان منیر از تعجب باز ماند ۴۰۰ هزارتومان مگه کلاس چی رفتی بجز تقویت حافظه ؟
فهمیدنش سخت نبود چون مرجان عشق کلاس خصوصی داشت کلاس خبرنگاری را هم شرکت کرده بود وحالا رسیده بود به اخر کلاس .
منیر با ناراحتی مرجان رو از نظر گذراند .زبونش هم طاقت نیاورد .
اخه خاک بر سرت کنند مگه تو این مملکت بجز دروغ یه خبرنگار چی میتونه تحویل دوربین بده که تو آرزوش به دلت مونده بود اخه ارزش داشت اینهمه هزینه کنی .پولش به جهنم وقتت رو در نظر نگرفتی .مگه شهر کوچیکی مثل این خراب شده چه نیازی به خبرنگار داشت وقتی همه ی مردم یه پا خبرنگارند .خاله ی من واسه یه استان میتونه خبرنگار باشه .
خبرنگار بودن مربوط میشه به کشوری که دموکراسی حرف اول رو میزنه نه اینکه لال مونی بگیره و گرنه صداش در اوومد به نا کجا اباد کشیده میشه .
این حرفها هم دیگه فایده نداشت خبرنگار جوان مونده بود زیر یک قرض بزرگ، بماند که با چه بدبختی خانوادش رو درجریان گذاشت .اما مشکل مرجان حل شد .
منیر تمام نت رو سرچ کرد شاید بتونه مطلبی پیدا کنه تاریخی تا سر فصل پایان نامش باشه .اما یا خیلی تکراری بودن یا اینکه انقدر تحریف شده بودند که خجالت میکشید بهشون نگاه کنه .
مثل احساسی که با دیدن یک سریال چند شب قبل بهش دست داده بود سریالی که خوشبختانه فقط دوقسمتش رو گذرا دیده بود .
حکایت یک کلاهبرداری٬٬ سوژه ای تکراری باپرداختی متفاوت مثل اکثر فیلمهایی که در طی این سالها به خورد مردم میدادند.که از چنین رسانه ای در این دوران چیزی بیشتر از این انتظار نباید داشت .این رسانه فقط نام ملی رو یدک میکشید .
اما ناراحتی منیر از این بود که چرا اسامی بزرگانی چون کاوه٬ارش٬کیانوش٬اردشیر ٬و..................کوروش داریوش که افتخار صفحات تاریخ ما رو برگ میزدند باید در این سریالها حکم قاچاقچی ٬دزد٬جنایتکار٬و...........داشته باشند .
منیر به خواهرش که با اشتیاق منتظر سریال جومونگ نشسته بود با ناراحتی گفت چرا ما عادت کردیم افسانه های کشورهای دیگه رو با علاقه نگاه کنیم درحالی که حقیقتهای تاریخی بزرگی داریم که در کمتر کشوری میشه حتی افسانه ای و یا رد خیالی مانند اونها پیدا کرد .
منیر داشت فکر میکرد چه میشد راهی برای پس گرفتن هوییت از دست رفته ی تاریخ کشورش پیدا می شد.
منیر توی بیمارستان چیزای عجیبی دید .ادمای ضعیف ادمایی که ارزوشون یک روز سلامتی بود .
بیمارستان خصوصی بود پس همه توانایی مالی داشتند و این نشون میداد پول به درد هیچکدومشون در این مورد به خصوص نخورده
البته مزیتش این بود که در این شرایط بحرانی هم از امکانات ویژه برخوردار بودند .
راحیل خیلی غم گرفته بود حتی حضور منیر هم شادش نمی کرد .
وقتی دکتر تجویز کرد که چای هم نباید بخوره بیشتر ناراحت شد
میگفت دوستی داره که تنها ارزوش چای خوردن با او زیر بارون .
راحیل خیلی حرف ها زد از دوستی گفت که منیر ندیده بود از اینکه دوست داره اونو ببینه اما دیگه نمی تونه .یعنی این بیماری نورسیده شاید مانعی بشه برای دیدن او خیلی نقشه کشیده بود .شاید تنها ارزوی دلش بود.وقتی اشک میریخت گفت به نظرت ارزوی بزرگیه .بعد خودش جواب داد اره برای من ارزوی بزرگیه .
میگفت عمری سالم بودم اما قدرش رو ندونستم .
حالا که میخوام بفهمم یک چیزی به من هشدار میده که دیر شده .
دیشب شب خوبی نبود برای منیر تا صبح نتونست بخوابه .
راحیل دوست خوبی برای منیر بود سالها شاید از بدو تولد همراه هم بودند هردو هم سن بودند .حالا یکی راوی بیماری دیگری شده بود .
منیر این همه سال نفهمیده بود راحیل چه روحیه ی شکننده ای داره .
وچه احساس عجیبی نوشیدن یک لیوان چای زیر بارون انهم در کنار دوستی که هیچ وقت ندیده بود .
راحیل وقتی از این دوست ندیده حرف میزد گریه کرد .
منیر اصرار کرد تا همراه صمیمی ترین دوستش در بیمارستان باشه .
اخه همه میدونستند اونها یک روح در دو بدن هستند .راحیل دوست منیر به بیماری مبتلا شده بود که باید در بیمارستان بستری میشد .
راحیل خودش رو باخته بود و از مرگ میترسید هرچند همه به او اطمینان داده بودند که بیماریش ربطی به مردن نداره اما رنگ و روی راحیل توی این دو روزه بد طور پریده بود اصرار او بود که فقط منیر باهاش باشه .
حالا روز جمعه منیر داشت اماده میشد .
اما فکر میکرد اگر خود منیر جای راحیل بود چه اتفاقی می افتاد .چه احساسی پیدا میکرد .شاید او هم واقعا میترسید .
هستی چه توضیحی برای مردن داشت روزی برگ درختی سبز میشد و بعد از مدتی زرد می افتاد تا از بین میرفت .
بارها چهره ی این مهمان ناخوانده رو دیده بود در اندام جوجه هایی که متولد نشده میمردند و در خیلی چیزها حتی در گلهای سرخ باغچه .
کاش میشد هضمش کرد .
یا به قول دوستش کاش به وجود نمی امد تا بخواد با رفتنش دیگران رو عذاب بده .
منیر امروز تمام وقت به داستانی فکر میکرد که بابا از دوران کودکی برایش تعریف میکرد .
روزی روزگاری هیزم شکنی بود که به همراه همسرش در کنار جنگلی زندگی میکرد .
از قضا روزی گرگی را دید که بر خلاف دیگر گرگها ریشش را میتراشید انهم با تیشه .
هیزم شکن خندید وداد زد ای مردم بیایید ببینید اقا گرگه .....
گرگ ناراحت شد به دست وپای هیزم شکن افتاد که خواهش میکنم ابروی من رو نبر در عوض من روزی یک گوسفند برای تو هدیه می اورم
هیزم شکن دو دو تا چهارتا کرد و دید سودی که از نگفتن میبره بیشتر از گفتن اون هست .
گرگ هر روز یک گوسفند در خونه ی هیزم شکن میبرد و بر خلاف او که روز به روز فربه تر میشد گرگ بیچاره ضعیف تر میشد .چون مجبور بود به نون خشکهای هیزم شکن قانع باشه .خودش رو نفرین میکرد ای احمق
نونت نبود ابت نبود ریش تراشیدنت چی بود .
از قضا روزی همسر هیزم شکن کنجکاویش گل کرد و به اصرار مجبورش کرد تا حقیقت گوسقند های بیچاره رو که هر روز قربانی میشدن بگه
هیزم شکن هم طاقت نیاورد و اصل ماجرا را تعریف کرد ................
داستان طولانی بود که اگر بخوام همه اون رو تعریف کنم وقت کم میارم
اما برای من مسله ای رو تداعی میکرد .که شاید در اینده براتون تعریف کردم .اما شما رو یاد چیزی نمیندازه؟
گرگ خشمگین شد و هیزم شکن را تهدید کرد به گرفتن انتقام .هیزم شکن چند روزی توی خونه نشست و به خود و زنش نفرین میکرد که چرا خوشون رو از نون خوردن انداخته .
چند روزی گذشت ومجبور شد برای پیدا کردن لقمه نانی بیرون بیاد
هر کاری کرد که از چشم گرگ در امان باشه نشد .گرگ با عصبانیت به طرفش حمله کرد .
هیزم شکن از اونجایی که انسان بود و هزاران حیله در استین داشت و خوی هر حیوانی رو در وجود .از شم روباه صفت خودش استفاده کرد و گرگ بیچاره رو گول زد .گفت ای گرگ من نگران تو بودم چون مطمعن هستم نشنیدی که پسر پادشاه به قصد شکار قلمه ی گرگ تا اینجا اومده .گرگ بیچاره دست و پای خود را گم کرد و یک ان فراموش کرد که با انسان طرفه نه یک همنوع .سریع از مرد هیزم شکن کمک خواست .هیزم شکن خودش رو به مظلومیت زد و گفت باشه من بهت کمک میکنم بیا داخل کیسه ی من قایم شو تا پسر پادشاه از اینجا دور شه .
گرگ از همه جا بیخبر خودش رو درون کیسه انداخت .هیزم شکن کیسه را روی دوش گذاشت و به طرف منزل حرکت کرد وقتی رسید به همسرش گفت زود قابلمه بذار تا اب جوش بیاد .زن هم دست به کار شد .گرگ بیچاره تمام تنش لرزید وقتی حس کرد الان زنده توی اب جوش میسوزه .
هیزم شکن بی رحم گرگ رو در اب جوش انداخت و همانطور که با چوب میزدش میگفت (اوسور هلکو)
بعد هم گرگ بیچاره رو پرت کرد گوشه ی جنگل .
مدتی گذشت هیزم شکن کار خودش رو از سر گرفته بود و گرگ هم از اونجایی که قرار نبود بمیره بدست یک حیوان خیر نجات پیدا کرد .
و یک سال بعد بود که دوباره بهم رسیدند .
گرگ از انجایی که داستانش را برای تمام دوستانش گفته بود از قبل قرار گذاشته بود که هر زمانی که با هیزم شکن روبرو بشه با یک زوزه همه جمع بشن.
هیزم شکن هر کجا که نگاه کرد راه فرار ندید فقط چشمش افتاد به درختی که شاخه های زیادی داشت بالای درخت رسیدن همان و جمع شدند دهها گرگ هم همان .
گرگها بعد از یک همفکری به این نتیجه رسیدند که همه روی دوش هم سوار بشن تا به بالی درخت برسن مشکل این بود که کدومشون زیر همه بمونه گرگ سوخته قبول کرد فقط به خاطر اینکه همه ی جنگل رو از لوث وجود ادمیزاد پاک کنه .
نردبانی از گرگ ها تا بالای درخت درست شد هیزم شکن مثل بید میلرزید فکر خودش رو به کار انداخت وتنها بک چیز به ذهنش رسید بازم همچین موقعی دست به دعا برد اخه ادمیزاد همیشه دستهاش پایینه
وقتی گرفتار میشه دستهاش جون میدن برای بالا رفتن .
دو تا گرگ با هیزم شکن فاصله داشت که فریاد هیزم شگن تمام نرده رو خراب کرد .
-اوسور هلکو-
گرگ سوخته که خاطره بسیار بدی از این کلمه داشت پا به فرار گذاشت .پشت سرش همه ی گرگها که حالا یا دست و پاشون یا سرشون شکسته بود .
هیزم شکن با خیال راحت به خونه برگشت .
حکایت این ادمیزاد دو پا یا به قول بابا یه سر دوگوش بسیار عجیبه
شاید هستی با تمام وجود اهداش کرد به طبیعت تا بلای جون تمام موجودات زنده و مرده باشه خوب که نگاه کنیم هیچ چیز از دستش در امان نیست البته گاهی انقدر درنده است که به همنوع خودش هم رحم نمی کنه .چه بسا که از استفاده کردن بدترین شکنجه ها هم غافل نباشه .حیوانات لااقل با همنوعان خودشون کارندارن اگر گوشت خوارن به همون گوشت واگر گیاه خوارن به همان گیاه قانعند .
بازم اشتباهی رفتم توی جاده خاکی .ببخشید قلم راه رو به بی راهه رفت .
قصه ی ما به سر رسیدکلاغ بیچاره به خونش نرسید .شاید میون برف زمستون وقتی ننه پیرزن منتظر برگشتش بود اسیر یک بچه انسان شد .خدا میدونه .
منیر برای چندمین بار به مرجان دوستش زنگ زد .نمایشی که در سالن ارشاد پخش میشد رو باید می رفتند و می دیدند .
مرجان اصلا میونه ای با نمایش و تاتر نداشت .با این حال شاید به خاطر یک دوستی چندین ساله قبول کرد که بیاد .انهم در نهایت خونسردی .
شروع نمایش مرجان اولین خمیازه رو کشید و پرسید ساعت چند تموم میشه .منیر نگاهی به ساعت انداخت و گفت الان هشت و سی دقیقه است فکر کنم تا ده شب طول بکشه .مرجان اروم گفت یک ساعت و نیم چقدر خسته کنندس .کاش بی خیال اومدن میشدی .
منیر بی اعتنا به مرجان نگاهش رو به سن دوخته بود که پرده ای روی صورتش کشیده بود .
شروع نمایش نشون میداد که خوب باشه بخصوص کلام طنزی که همراه دیالوگها بود.
نمایشی که اتفاقات روز رو نقاب خنده داری پوشونده انهم این اتفاقات غم انگیز.
داستان زنی بود که شوهرش دچار بیماری ایدز شده بود .
نویسنده سعی کرده بود این مشکل رو با طنز بیان کنه .والبته تا حدودی موفق شده بود .
بعد از نمایش از اونجایی که به مرجان خوش گذشته بود گفت نمی دونستم هنر نمایش اینقدر میتونه با حال باشه کلی خندیدم .
منیر گفت یعنی تو قسمت دردمندانه و غم انگیزش رو متوجه نشدی ؟
در حالی که برای من نمایشی بود پر از دردهای جامعه و زجرهایی که این بیماران میکشند که تنها به بیماری انها بر نمی گرده و فقط جسم انها رو ازار نمی ده شاید غم بزرگتر انها دید بدیه که جامعه به اونها داره.
نگاه پر از سنگی که به عنوان یک گنهکار به طرفشون پرتاب میشه.
منیر فکر کرد اگر اشک هایی رو که تا الان ریخته قطره قطره جمع میکرد میتونست برای خودش یک دریا داشته باشه و ان وقت فقط یک نگرانی کوچیک به وجود می امد دریا رو کدوم گوشه ی دنیا نگه داره .
هر نقطه ای از جهان به ذهنش رسید اسیا٬ امریکا٬اروپا .....
نه جایی نتونست پیدا کنه هر کجا که میگذاشت باز یه مشکلی به وجود می امد مثلا فکر کرد کویر لوت رو باهاش سیراب کنه .جای خوبی بود برای سیراب شدن اما انوقت کویر لوت معنای خودش رو از دست میداد و دیگه روی نقشه جایی نبود که نشون دهنده ی تنها کویر بدون موجود زند ه باشه جایی که هیچ باکتری هم در اون دوام نداشت .
پس بهتر دید این دریا همون طور قطره قطره گونه های خودش تنها رو نوازش کنه تا بخواد مفهوم یک جا رو عوض کنه.ونقشه ی دنیا رو بهم بریزه .
بازم روز جمعه فکر و خیالات به سرش زده بود .
اینبار گفت چی میشد انسانها با هم بخندند دنیا رو چه موسیقی شادی پر میکرد .
اما این هم خیال خامی بود که ذهن بهانه گیر منیر در وجود خود پرورش داده بود .شادی و غم اشک و لبخند هر کدوم در نوع خود واژه های قشنگی بودند که میتونستند شادی و یا غم یک گروه بزرگ رو رقم بزنند .
کاش ایینه نگریسته بود وقتی چشمهای قرمز مرا دید
وقتی از سکوت لبهایم هجرت همیشگی یک شادی را بدرقه کرد
منیر با صدای خانم صالحی به پشت سرش نگاه کرد و بی اختیار گفت بله خانم صالحی .
خانم صالحی که به سمت یک دختر چادری میرفت نگاهی به منیر انداخت و خندید بعد گفت منیر تو هم بیا کارت دارم .
منیر اول به دختر چادری سلام کرد بعد خانم صالحی با خنده گقت شما هردو نام خانوادگیتون یکی هست من فکر میکردم همدیگر رو میشناسید حالا میبینم من باید دو تا دختر زرنگ رو بهم معرفی کنم منیر ایشون سهام...... و سهام جان ایشون هم منیر... هردو با هم دست دادند و وقتی متوجه شدند که خانم صالحی در نظر داره از استعداد نوشتن منیر و استعداد بازیگری سهام برای یک تاتر در دهه ی فجر استفاده دستها شون رو بیشتر بهم فشردند .واین تاتر شروعی شد برای یک اشنایی دوساله که با ازدواج زود هنگام سهام در دوران دبیرستان فقط خاطره ها باقی ماند .
منیر چند روز قبل در یک سفر کوتاه مدت٬ به طور اتفاقی با زنی که بچه ی کوچکی کنارش داشت مواجه شد اول عبوری رد شد اما نگاه اشنایی در چشمهای زن دید برگشت وبادقت نگاه کرد باورش نشد چهره ی زیبای سهام پشت یک رنگ و روی زرد گم شده بود .پوست یکدست وسفید ش پر از لک های جور واجور ٬برگشت وبه سهام سلام کرد.
کلی با هم حرف زدند هر چند پژمان کوچولو بهانه میگرفت .منیر غم زده شد وقتی فهمید که سهام دچار یک بیماری شده یک بیماری خاص
سهام اشک میریخت وقتی به پژمان نگاه میکرد .هزینه ی درمان بسیار بالاتر از توانایی خانواده ی او بود با اینحال شوهرش مردانگی به خرج داده بود و حاضر به فروش خانه شده بود و حالا مانده بودند معطل برای پیدا شدن یک دهنده باید پیوند کبد میشد .واین نیاز به یک مرگ مغزی داشت .روز عجیبی بود دیدن دوستی که انقدر فعال و با طراوت بود در شرایطی اینچنین با رد وبدل شدن شماره های موبایل از هم خداحافظی کردند .
منیر ناراحت شد اول به خاطر سهام و این شرایط پیش امده بعد هم به خاطر امکانات دور از دسترس درمانی برای کسانی مثل او.منیر وقتی خوب دقت میکرد میدید در کشور او توانایی انقدر بود که درمان لااقل بایدرایگان میشد انهم درمان چنین کسانی که اگر کمی دیر به انها رسیدگی شود برای خود و خانواده شان فاجعه به بار می اید .چقدر زندگی در این کشور گران وارزش انسانها ارزان محاسبه میشود .نرخ انسانییت رو به نزول روزانه است .دیگر هیچ بازار بورسی به این نام بزرگ بها نمیدهد .
واز همه بدتر اینکه زندگی سهام در گرو مرگ مغزی شخص دیگری بود
چه زندگی تاسف بار ی .برای بودن باید یکی دیگر نباشد .جبر زمانه
خسته از راهی نرفته چشم بر انتهای جاده ای دوخته ام
که گویی زمین تشنه اش سرابی را میبیند که در اوج نگاه من لرزه ی هم اغوشی خورشید و صافی جاده است .
واسمانی که ستاره هایش یکی پس از دیگری عروج را بر افول ترجیح میدهند .
وماه را که شبگرد سیاهی شب است تا بلکه چراغی باشد مرغان شب اهنگ را
خورشید را که گیسوان افشانش بر سر و روی رهگذران بیتابش میکشاند تا شاید گرمی لبخندرا بر لبان سرد ویخ زده یشان به تخت شاهی بنشاند .
من
یمنمنیر از صبح که بیدار شد متوجه شد که همه گوش به زنگ خبری هستند .پدر با تلفن حرف میزد ومرتب میگفت نمی دونم چی میشه تا ساعت دو باید صبر کنیم تا ببینیم اخبار چی تو چنته داره .اما گمان نکنم فرق چندانی داشته باشه چشمم اب نمی خوره اینها همه سرشون توی یک اخور بنده .
مادر بزرگ هم اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد گفت ای بابا تا بوده همیشه ظلم روی سر ادمای بدبخت بوده کی می یاد فکر این مردم فقیر بیچاره باشه بعد هم یاد داستانی افتاد که به هفتاد سال پیش بر میگشت .
توی روستای حاج خلف٬ مردم با هم زندگی میکردند حاج خلف نسل اندر نسل از خانواده های مالدار منطقه به حساب می امد کدخدای روستا هم بود.
مردم هم هر کس تنگی و خوشی داشت در خونه ی حاج خلف رو میزد واز انجایی که چشم پری داشت کمک کردن به چشمش نمی امد . هیچ کس دست خالی از در خونش بیرون نمی رفت .مراسمات عزا و عروسی همیشه دست به کیسه میشد و کمک می کرد تا کسی از پا نیوفته مردم هم به زندگی ساده ی خودشون راضی بودند .همیشه دعا گوی او بودند .
از ان طرف مش کرمی بود که مردم برای در کتاب باز کردن و دوری از بلا سراغش میرفتند بهش هم اعتقاد داشتند همیشه ی خدا چشمش به دست مردم بود تا زندگی خودش رو بگذرونه مردم هم که همیشه دارا نبودند تا خدمت مش کرم برسن .برای همین یک روز سفره اش بر قرار بود و روز دیگه نان شب هم نداشت.
گذشت تا اینکه یک روز حاج خلف بیمار شد و بعد از مدتی هم دار فانی رو وداع گفت. واز انجایی که پسر نداشت .روستا بدون کدخدا ماند
از انجایی که مردم هم عادت پیدا کرده بودند که حضور یک کدخدا رو بالای سر خودشون احساس کنند کم کم رو به مش کرم اوردند .مدتی گذشت اما نه تنها از این کدخدا چیزی عایدشون نشد بلکه هر بار مجبور میشدند دست پر به سراغ کدخدای جدید برن سالها ی بعد مش کرم شد یکی از ملاکین در حالی که مردم یا همون زندگی گذشته رو داشتند ویا فقیرتر شدند .
حالا هم اوضاع همینه ما هم موهای خودمون رو توی اسیاب سفید نکردیم .کسی که عمری محتاج دسترنج مردم بوده نمیتونه کاری برای احتیاجات اولیه ی مردم انجام بده .مملکت داری اداب بزرگی میخواد
منیر به فکر فرو رفت این حرفها بارها براش تکرار شده بود . و حرفهای مادر بزرگ که بی پایه واساس نبود .همیشه در هر شرایطی حکایتی داشت که به اوضاع همون لحظه مربوط میشد انگار تاریخ نا خود اگاه برگهاش کپی میشد با کمی تغییرات . منیر خوب که دقت کرد دید در اشعار حافظ هم چنین سخنی را شنیده اما هر چه سعی کرد یک بیت شعر را نتوانست به خاطر اورد
بعد از ظهر از راه رسید .انهم بعد از ظهر جمعه که همیشه برایش یاد اور تلخی ها و اندوههای فراوان بود مثل همه ی جمعه ها خاکستری خاکستری .
یر اومد سوار تاکسی بشه یه خانوم چادری معذرت خواهی کرد و گفت <مسیر شما کجاست ؟منیر جواب داد ارشاد .
خانوم گفت قربونت بشم دختر جون من نمیتونم سوار وپیاده شم من میشینم بعد تو که قبل از من پیاده میشی.
برای منیر که فرقی نمی کرد منتظر شد تا خانوم هیکل سنگین خودش رو به زحمت روی صندلی جا بده یه ذره جای اضافه هم موند که به هر حال واسه ی منیر کافی بود.
منیر یه لحظه حواسش از بیرون پرت شد توی اینه اولین چیزی که دید لبخند عجیب غریبی که روی لبهای راننده جا خوش کرده بود اول خودش رو جمع وجور کرد بعد کمی خم شد نگاهی به دختری که بعد از خانمه نشسته بود انداخت .دختر خوشگلی بود که مچاله شده بود گوشه .زیبا ارایش کرده بود و رنگ لباسش سر جنگ با چهره اش را داشت .اما نگاهش به بیرون از تاکسی بود گویا خودش هم متوجه شده بود که هدف نگاه های الوده قرار گرفته .
خانومه زیر لب ورد میخوند گاهی هم با ناراحتی نگاهی به اینه و بعد نگاهی به دختر بغل دستش می انداخت .
ارشاد منیر پیاده شد پشت سرش خانومه بغل دستیش .که وقتی در روبست با ناراحتی گفت :ذلیل شده نمی تونست کمی کمتر به خودش برسه .بمیری دختر یکم ارایش میکردی میمردی.
منیر تعجب کرد مثل همیشه اخه چرا باید دخترا خودشون رو بپوشونند .اروم راه برن نگاه به نا محرم نکنند که مثلا دل اقایون نلرزه اشتباه نکنند .به چالش نیوفتند یا خیانت به همسرانشون رو دنبال نداشته باشه .
چی میشد مردها هم یاد میگرفتند با هر خنده ای راه خونشون رو گم نکنند و یا به بیراهه نروند .یا اینکه میپذیرفتن که سلیقه ی خانمها درا نتخاب لباس یا چهره ارایی ربطی به اونها نداره .
چه بسا دختری که منیر دید مودب و متین نشون میداد .ا کی باید یاد بگیریم که امنیت اجتماعی یعنی حریم خصوصی همدیگه رو پاس داشتند .و هر شخصی با هر ویژگی بتونه ازادنه به زندگی روز مره ی خودش رسیدگی کنه.
ر سرش رو از اتاقش اورد بیرون ٬داد زد ای وای بیچاره شدم بس که بگم این تلویزیون رو کم کنید .نا سلامتی من امتحان دارم.
وقتی مجری تلوزیون همچنان بی خیال منیر بلند اعلام خبر میکرد . با عصبانیت اومد بیرون خواست داد بزنه که نگاه عصبانیه بابا که کنترل رو توی دستش گرفته بود میخکوبش کرد
-ببخشید بابا فکر کردم میثمه
برگشت توی اتاق عرق صورتش رو پاک کرد وجلوی اینه نگاهی به رنگ صورتش که مثل گچ سفید شده بود انداخت :خاک بر سرت ترسو از اولش همینطور بودی حقته ٬ داشت به خودش دهن کجی میکرد که
مامان در اتاق رو بازکرد .هیکل مانکنی هفتاد کیلوییش رو انداخت روی صندلی جلوی کامپیوتر .
-منو باش فکر میکردم داری درس میخونی خسته نشدی بس که آینه رو گز کردی .
منیر کتابش رو خواست بلند کنه٬ عکس دونفره ی خودش با شبنم افتاد تو لونه ی گل وبلبل قالی
اخمهای مامان بیشتر در هم گلاویز شدند: میگم درس نمی خونی باور نمی کنی کسی عکس میذاره وسط کتاب درسی ٬ انوقت میگی حافظم کم شده .درس رو دیر یاد میگیرم.
منیر پیش خودش فکر کرد هیچی امروز روز تونیست گم شو برو درست رو بخون .
مامان نگاهی به پوستر میخکوب شده ی رو دیوار که خواننده ای خود رو به زور توش جا داده بود٬ انداخت:تو خجالت نمی کشی مگه داداشت نگفت این عکس رو در بیار٬ باید خون به پا بشه که دست بر داری .
منیر لبخندش رو از روی پوستر جدا کرد :داداش که با این بیچاره نبود اون یکی فوتبالیست بود این خوانندس ناراحتید درش مییارم عکس جومونگو میذارم
مامان با ناراحتی از اتاق بیرون رفت .مردشور تو رو با جومونگ یه روز ببره
منیر لبه ی تخت نشست نه فایده نداشت شده بود سنجاق قفلی که همه چیز رو بهش گیر میزدند.
وقتی یگانه داد زد ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت ٬دست برد و گوشی رو برداشت
الو سلام .........وای شبنم خودتی خوب موقعی زنگ زدی ........نه چی شده .......خونه ی ما .....بفرما
چرا ناراحتی .................نه منتظرم .وای بیچاره شدم اب مامانو شبنم توی هیچ کانالی هم نمی رفت حالا چیکار کنم
مامان داد زد بازم شبنم وراج اخه چند بار بگم دختر خوب نیست اینقدر بگرده اونم اندازه ی این دختر موندم مامانش چرا جلوش رو نمی گیره..................
صبح که از خواب بیدار شد احساس کرد اصلا نخوابیده چون تا صبح بابا با صدای بلند خبر گوش میکرد .
داداش پوستر ای در و دیوار اتاقش رو میسوزوند از همه بد تر مامان بالای منبر ی نشسته بود و شبنم بیچاره رو نصیحت بارون میکرد .هر چند شبنم توی هر گوشش یه مشت پنبه چپونده بود .
+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت
15:35 |