تبليغاتX
ازاد

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله   درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

(نمیدونم این نوشته از کدوم نویسنده است. خوشگل نوشته شده بود خواستم شما هم بخونید. خوش باشید)

 

********

منیر سعی میکرد تا وقتی مامان بزرگش پای گذشته رو برای خوب بودن به وسط کشونده بود خونسردی خودش رو حفظ کنه توی این دوروزه بدجوری داشت روی اعصاب همه با مداد سیاه نقاشی میکشید اونم خط خطی مرغش یک پا بیشتر نداشت

از روزی که بابا گفته بود قصد داره درخت کنار گوشه ی حیاط رو ریشه کن کنه مامان بزرگ منیر  عزای عمومی گرفته بود که اصلا امکان نداره چون نحسی میاره و قضا و بلا رو نمیشه جلوش رو گرفت

از قدیم مثال میزد که مثلا فلانی وقتی درخت کُنار  رو قطع کرد چقدر دچار بدبختی شد یا چه اتفاقاتی دامنگیر خونواده هاشون شد .

هیچی منیر از صبح پا بسته ی حرفهای مامان بزرگ شده بود که اعتقاد داشت مردم دیگه به عواقب کارهایی که انجام میدن فکر نمیکنند کاش میفهمید چرا جوونها اینقدر از دین دور شدند واخر عاقبت به کجا کشیده خواهند شد

مامان  منیر اعتقاد داشت نباید زیاد بحث کرد بهترین کار تایید حرفهای مامان بزرگ هست چون سنی ازش گذشته بود و دیگه نمیتونست با این حرف ها قانع بشه

بابای منیر که زیاد ی نمیشد با اعصابش شوخی کرد حسابی پکر شده بود وحرص میخورد چرا ادم وقتی پیر میشه حرف نشنو تر میشه اینم ماجرایی بود توی این چند روز تا دست اخرکه بابا برنده شد

اما با شرایطی اول میباید گوسفندی قربانی میکرد

 اول صبح هم درخت میباید قطع میشد چون شگون نداشت از ظهر به بعد وچند پند و اندرز دیگه که مامان بزرگ قول انجامشون رو از پسرش  گرفته بود

بدبختی هم وقتی شروع شد که همه منتظر دوست بابا شده بودند تا از راه برسه و درخت رو قطع کنه تعصبات و پافشاریهای مامان بزرگ انقدر قضییه رو بزرگ کرده بود که همه منتظر مونده بودند که بعد از درخت چه اتفاقی خواهد افتاد یک جور نگرانی تو چهره ی همه موج میزد

مامان بزرگ داشت میگفت من به عنوان بزرگ خانواده باید نگران باشم این درخت عمری در کنار ما بوده

جون داره ونفس میکشه از همه ی اینها بدتر اینه که میترسم اتفاق بدی برای خانواده پیش بیاد

وقتی درخت قطع شد و مامان بزرگ نیاز فوری به اب قند پیدا کرد  تذکر مامان باعث شد که منیر به یاد بیماری دیابت مامان بزرگ بیوفته چون اگر منیر لیوان سرشار از شکر رو بدست مامان بزرگش میداد ونتیجه همان میشد که همه فکر میکردند انوقت بابا عمری خودش را سرزنش میکرد که این از بدشگونی قطع درخت بوده یعنی یک حواس پرتی میتونست چه عاقبت بدی داشته باشه

 

منیر باخودش باز هم فکرای عجیب کرد لیوان اب قند رو سرکشید و نشست خیره به جای خالی درخت کُنار

شاید مامان بزرگ حق داشت اینهمه نگران اونها باشه در کل حضورش در کنار خانواده همیشه سرشار از تجربیاتی بود که برای تکرار اونها زمان زیادی میبایست میگذشت

 بازهم نام نویسنده اش رو نمیدونم.برگرفته از یک نوشته است.

مرسی

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت

هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

 

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و

تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

 

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور

 که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر

خود تجسم کند به سر مي برد

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق

هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و

رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا

را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي

مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

 

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند

  پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود

پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه

کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.

 

نمیدونم این داستان مربوط به چه کسی است اما برای من جالب فقط خواستم شما هم بخونید

مرسی

+ نوشته شده توسط در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 15:37 |
بازهم زندگی را باید رنگی نو اویزه ی گوش کرد شاید حدیث شکستن سنگ و شیشه نظام دوستیها رو به باد مذلت نشکند


منیر بازی با اتش رو برای اولین بار میدید روستایی نزدیک شهرشون که معروف بود یادگار زرتشتیان ان منطقه بوده .

اگرچه زیاد شلوغ نبود اما بابا به خاطر خوشحالی راحیل دوست منیر قبول کرد که اونها رو به این مراسم زیبا و مردانه ببره اما به شرطی که منیر زیادی اصرار نکنه که از ماشین ژیاده بشم و منم امتحان کنم و این حرفها .

شرایط سختی که بازم منیر مجبور شد به اونها تن بده و با گفتن چشم امضا کنه .

راخیل خوشحال بود که میتونست این مراسم رو ببینه .بخصوص که شنیده بود سنت بسیار قدیمی هست که فقط هر چهار سال یک بار اتفاق میافته سالهای زیادی بعد از انقلاب اجازه ی اجرا از روستاییان گرفته شده بود .

وتازه بار دومی بود که اجرا میشد .

وقتی رسیدند کمی شلوغ شده بود .منیر و راحیل مجبور شدند توی ماشین بنشینند .همه مرد که پیراهن هاشون رو در اورده بودند و ارام دور یک اتش بزرگ حلقه زده بودند .بجای شلوار هم شلوارک مانندی به پا داشتند .راحیل میگفت حالا فهمیدم چرا نمیزارن زنها نگاه کنند .بیچاره زنها بازم حالا خرفی بزنی میگن فمینیستن.اخه مراسم به اون زیبایی چرا مجوز دیدن نمیدادن .

کمی بعد یکی از مردها بلند میشد تمام تنش به سیاهی میزد .

میباید از اتش به اون بزرگی رد بشه .

بابا میگفت هرکسی نمیتونه این کار رو انجام بده .کار بسیار سختیه.

مرد در برابر چشمهای بهت زده میدوید سمت اتش انقدر سریع که حس میکردی خیالی بوده .بعد از پنج دقیقه بر میگشت در حالی که از سیاهی ها اثری نبود .

بابا بازم پارازیت انداخت وسط نمایش که این سمبلیک هست بعد از اتش سریع بدنش شسته میشه .منظورشون نشون دادن قداست و پاکی اتش هست .

چند مرد دیگه هم همین کار رو انجام میدادند .تا اخر نمایش که شربتی به همه تعارف میشد .بابا اجازه نداد اخر نمایش را منیر و راحیل نگاه کنند .و منیر مجبور شد به خانه برگردد .

مامان از این کار بابا عصبانی شد مگر بچه هرچی گفت باید انجام بشه

از کی تا حالا واسه رقص اتش زن رو همراه کردند .

منیر سعی داشت با توضیحات به مامان بفهمونه که مراسم خاصی نبود هرچند تازه داشت شروع میشد که بابا برشون گردونده بود .

راحیل میگفت از این ناراحتم که زنهای جامعه ی ما هم پذیرفتن که برای خیلی چیزها و جاها باید محدود باشن .پذیرش چنین محدودیتهایی وقتی میتونند نباشن خیلی غم انگیزه .

از رها شدن سخن نگوییم ُ تنها به ازادی یافتن و بهتر بگویم ازادی را شناختن و انتخاب کردن و ازاد شدن بیندیشیم.

 

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 21:48 |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


منیر شور و حال خواهر زاده ی کوچیکش رو که برای رفتن به مدرسه دید یاد زمانی افتاد که اماده ی رفتن به  کلاس اول میشد  چه اشتیاقی داشت .چقدر جنب و جوش به قول دادشی هنوز مدرسه نرفته پاشنه ی کفشها رو سابیدی بس که پوشیدی و دراوردی و کهنه کشیدی . 

تمام خانواده از دست منیر خسته شده بودند از خواهر وبرادر گرفته تا هرکس که به عنوان مهمان قدم به منزل انها میگذاشت همه مجبور بودند پر حرفی ها و خریدهای منیر رو تحمل کنه .مامان یک روز قبل موهای منیر رو مدل قارچی کوتاه کرد تا زیر مقنعه عرق نکنند و اذیت نشه .ارایشگر چقدر نصیحتش کرده بود که پر حرفی خانم معلم رو خسته میکنه و منیر باید دختر خانم ارومی باشه بعد هم خندیده بود و به مامان گفته بود ماشالاه دختر با نشاطیه.ومامان موقع برگشت با ناراحتی گفته بود عزیزم دیدی بس که حرف زدی خانمه چقدر ناراخت شد .اما همون موقع حواس منیر رفت به مغازه و بستنی خواست .

شب اول مهر   انقدر شور و حال داشت که خواب به چشمش حرام شده بود چه شبی بود بیشتراز ده بار مانتو شلوار و کیف ودفتر خلاصه تمام وسایل رو روی قالی پهن میکرد تا چیزی رو فراموش نکنه .انقدر برای عروسکها توضیح داد که داد مامان بلند شد .ورپریده چشماتو رو هم بذار شاید خدا کاری کرد امشب صبح بشه تو مدرسه بری راحت بشم .ابجی بزرگه هم اخطار داد یک بار دیگه صداتو بشنوم میام سراغت .تا نخوابی صبح نمیشه .دیرت شده فردا جونمون رو بگیری با درس خوندن یا نخوندنت .

ومنیر سعی کرد که با عروسکها در گوشی صحبت کنه و قول داد هر روز یکی از اونها رو با خودش به مدرسه ببره .قولی که تا چند روز باعث دردسر برا ی کلاس شد.

صبح اول وقت با صدای مامان بیدار شد چه روز خاطره انگیزی بود قبل از شستن دست و صورت مانتو شلوار پوشید بدون خوردن صبحانه  توی حیاط نشست تا مامان اماده بشه اولین و اخرین باری که مامان با منیر تا مدرسه رفت چون برگشتنی دو سه تا دوست پیدا کرد که نیازی به همراهی مامان نبود .رویا دختر کلاس سومی اولین دوست منیر بود که سر صف کمک کرد تا منیر که از همه کوچولوتر بود اول صف جا بگیره . یادش بخیر مدرسه و تمام روزهای اول مهر که حتی تا سال اخر دبیرستان شور وحال خود را برای منیر از دست ندادند .

روز اول مهر شاید بعد از عید نوروز تنها روزی باشد که همه شور وحال دارند و برای رسیدنش روز شماری میکنند .

هرچند این سالهای اخیر کلاس اولی ها یک روز جلوتر به مدرسه میروند تا بهتر با محیط مدرسه اشنا شوند .

اینده مهر را چگونه رقم خواهد زد و برای اولین روزش چه برنامه هایی خواهد داشت .کسی نمیداند .اما کاش قوانین دست بزرگترها شادی کودکانه ی این روز را از هیچ کس دریغ نکند . و کاش درموقع سیاست بازی مردان قانون ذهنشان اشفته تر از این باشد که از روی بیکاری ویا اضطراب ارامش این روزها را الوده ی سیاست های بی تدبیر خود کنند .

کاش میشد به انها فهماندکه همانطور که دین ارزشش به جدایی از سیاست است علم ودانش ارزش والایی دارد نسبت به هرچیزی چرا که میزان اگاهی هر جامعه بسته به سطح سواد و مطالعه ی مردم ان  است .

آمین .

رنج جانکاهی است گنج بودن و مجهول ماندن

گنج بودن ودرویرانه ها فراموش ماندن

رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن

علم بودن و عالم نیافتن

زیبا بودن و نادیده ماندن

فریاد بودن و ناشنیده ماندن

نور بودن و روشن نکردن

اتش بودن وگرم نساختن

عشق بودن و دلی نیافتن

مثنوی بودن .خواننده ای ندیدن.

(چقدر نشنید نها ونساختن ها ونفهمیدنها است که به

این مردم اسایش و خوش بختی بخشیده است.)

دکتر شریعتی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 15:14 |

 

منیر بنا به دلایلی باید یک ترم مرخصی میگرفت بی انکه بخواد از دانشکده و دوستانش مدتی دور میشد .واین برای منیر که درس را خیلی دوست داشت سخت بود .اما چاره ای نبود

صبح روز بعد راضیه خانم همسایه ی منیر  وقتی وارد خونه  شد

 بعد از سلام بلافاصله ابراز ناراحتی خود را از اینکه منیر نمی تونست دانشکده بره ابراز کرد .وخیلی زود یاد پسر عزیز دُردونش افتاد که به سلامتی ارشد قبول شده .ومشکلی برای ثبت نام نداشته .

منیر برای یک لحظه احساس کرد دو شاخ کوچیک روی سرش سبزشد

اخه هنوز بیست وچهار ساعت هم نشده بود که کارهای خودش را با دانشکده هماهنگ کرده بود .خبرا چه زود پخش میشه

بیچاره بی بی سی که عمریه اسمش بد در رفته.

والبته با جرینگه ا ی که ذهنش صدا کرد یادش امد که راضیه خانم خواهر زن عموی مرجان دوستش بود و از انجایی که روز قبل   به مرجان گفته بود   تعجبی نداشت که حالا از ادم و عالم قضیه رو بشنوه و صد البته این هنوز اولین نفر بود .

اول خواست با یک تماس حال مرجان رو بگیره اما دید فایده نداره چون بارها حالش رو گرفته بود .هرچند دریغ از اینکه بهش بر بخوره وهر بار هم  قول داده بود جلوی زبونش رو بگیره .اما اینها جزء قولهای لحظه ای مرجان به حساب می امد

راضیه خانم یک مشت مدارک جلوی منیر ریخت و لبخندی زد و گفت

منیر دخترم خدا خیرت بده من که سواد درست وحسابی ندارم ببین این مدارک کامله .واسه سهام عدالت میخوام خدا خیرش بده احمدی نژاد رو سالانه بهمون پول میده .هرچند کمه اما بازم خوبه از قبلیا که خیری عایدمون نشد .

منیر حس کرد شاخکای سرش بلندتر شد. حرف دهنش رو مزه کرد تا ادب رو هم رعایت کرده باشه .

سهام عدالت یعنی به شما هم تعلق میگیره ؟راضییه خانم نگاهی به منیر انداخت و با ناراحتی گفت اره مگه ما چی داریم به همه مردم داره میده ما هم یکی از این همه .

منیر خندید نه از خجالت از جهالت دنیای اطرافش .از اینکه چه حیله گرانه حق مردم رو با هزار منت از این جیب به جیب دیگشون میریزن .انهم ذره ذره انگار که به گدا صدقه میدن.شاید همین زود باوری باعث شده که نتونند تشخیص بدند سلام گرگ بی طمع نیست .

منیر اخر سر هم زبونش رو نتونست توی دهانش حلقه اویز کنه  و بیگدار به اب زد .

نه راضیه خانم بحث این حرفا نیست اخه گفتن این مال فقیر بیچاره هاست من نمیدونستم به همه میدن .

راضیه خانم مدارک رو جمع کرد بدتراز منیر سکوت و جواب ندادن براش مرض حساب میشد .

گفت حق خودمونه یعنی به قول علی رضا پسرم فلسطین و سوریه وروسیه....هزار گشنه گدا بخورن ما خودمون نخوریم.مگه ما چی داریم دوتا ماشین قراضه و دو خونه ی درب و داغون رو که نمیشه مال و منال اسم گذاشت .به قول عربا مال پدرمون یعنی به همه میسازه به خودمون نمیسازه

 حالا فکر کردی بابات با این همه دارایی میتونه از پس مخارج دانشگاه و لباس و هزار تا بدبختی شما بر بیاد نه والا .

مامان منیرکه از راه رسید راضیه خانم ماندگار شد توی حیاط .

رضا داداشی کوچیکه به منیر برخورد چیه دمغ شدی ؟منیر جریان رو تعریف کرد.داداشی خندید و گفت بی خیال تا بوده همین بوده جهل و نادانی خر باعث شده که هرکس رسید ازش سواری بگیره .

منیر ناراحت شد.

 اخه این روزها به هر چیزی که نگاه میکرد چهره ی مسخره ای رو میدید که بهش دهن کجی میکرد .سرمردم هم به چه چیزهایی گرم شده بود .بدبختیها زیر چه نقاب طلایی پوشانده شده بودند .

وقتی راضیه خانم بعد از ۲ ساعت ایستاده حرف زدن تصمیم به رفتن گرفت. منیرپیش خودش فکر کرد این مردم نا اگاه کی قصد بیداری دارن کی میخوان بفهمند که حق کدومه و نا حق کدوم .

چقدر تا بیداری را ه درازی مانده بود .

جامعه ای که اگاهی و فرهنگسازی در اون غریبه باشه مسلماً اسیر ذلت خواهد شد .

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 2:10 |
منیر خیلی ناراحت شد وقتی شنید درخت بزرگ حیاطِ دبستانِ دوران کودکیش  قطع شده انهم از زبان دختر خواهر ش  که با اب و تاب جریان را تعریف میکرد .وبا بغض یاد بزرگی درخت و سایه ی قشنگش میکرد

بچه هایی که در ان دبستان درس خوانده بودند خاطرات زیادی با این درخت کُنار بزرگ داشتند .سایه ی بزرگ و سر سبز ش جای خنکی بود برای فرار از گرمای هوا و حتی درس خواندنهای زنگ تفریح و بازیهایی که دور تنه ی درخت بچه ها را سرگرم میکرد .

وحالا از زبان خواهر زاده ی کوچکش می شنید که این درخت قطع شده ان هم فقط به خاطر ساختن یک نماز خانه در حیاط مدرسه .

در شرایطی که برای ساختن این نماز خانه  حیاط مدرسه جاهای بزرگ دیگری هم داشت .

جالب بود خواهر زاده ی منیر با ناراحتی میگفت من توی این نماز خونه نماز نمی خونم چرا یه جای دیگه نساختن این نماز خونه رو.

منیر فکر کرد راستی چی میشد اگر درخت قطع نمیشد .مگر ایرادی داشت همون نماز رو زیر اون درخت خوند ؟

احساس قشنگی نبود فکر کردن به عمق کاری که مسولین مدرسه انجام داده بودند .

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:46 |
 

 


 

منیر برای اینکه راحیل رو کمی خوشحال کنه ذهنش رو برد به روزی که هوس کرده بود توی تیم فوتبال شهرشون ثبت نام کنه .مربی این تیم از اشناها بود و چون اگر در یک زمان معین نمیتونست تیمش رو کامل کنه امتیاز رو ازش میگرفتند .برای همین از منیر هم خواست که عضو تیمش بشه .

خبر مثل بمب توی خونه صدا کرد .خجالت نمیکشی لباس ورزشی اونم فوتبال رو بپوشی بری بازی هزاران تماشاچی هم تو رو نگاه کنند برات سوت بزنند اصلا .

منیر بیچاره هر چی اصرار کرد و خواهش وتمنا فایده نداشت اخه در باور بزرگترها نمیگنجید که زنها هم میتونند فوتبال بازی کنند .

مامان بزرگ که ناراحتی خودش رو کاملا اشکار نشون میداد.یاد خاطره ای از شوهر مرحومش افتاد که پدربزرگ منیر هم به حساب می امد.

با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت نور به قبر ش بباره. میگفت دوره ی اخر زمان همه چی بر عکس میشه اشتباه نکرده بود. یادمه وقتی تلوبزیون فوتبال نشون میداد  میگفت تو نباید نگاه کنی اینا مرد هستند با .....ورزشی می یان بازی میکنند حرومه دیدن این مردای گنده که مثل بچه ها دنبال توپ افتادند .خجالت هم نمیکشند .

منیر توی دلش به این همه سادگی مامان بزرگ افسوس خورد.اخه انسان اینقدر بی ریا و ساده.

خلاصه هر کسی نظری داد ونتیجه این شد که فوتبال بی فوتبال .اب پاکی رو هم بابا ریخت رو دستش نه دیگه تمام حرفی از فوتبال نشنوم .

یاداوری این خاطره باعث شد راحیل خنده روی لبهاش بنشینه .

اما منیر رو به فکر انداخت اگر بابا بزرگ زنده بود برای این مقامهای جدید که دولت به زنها عطا کرده بود چه نظری میداد اونهم زنهایی که تفکراتشون با کسی مثل پدر بزرگ بنده فرقی نداشت .با این تفاوت که پدربزرگ سواد نداشت و تنها ذهنی پراز اشعار حافظ و فردوسی پرورش داده بود .

و این وزرای تازه از راه رسیده ادعای زن بودن و بعد هم مدعی سواد و مدرک بودند .تا اون جایی هم که منیر شاهد بود با صدراعظم خود فرقی نداشتند .بازیچه های جدیدی که شاید ملعبه ی یک سیاست هستند که بله زنها هم در این مملکت عظیم الجثه انقدر ازادی دارند که صاحب منصب و شوکت شوند .افسوس دلهای زود باور که اطمینان به این کلام دارند .شاید فریاد زدن دیگر اب در هاون کوفتن باشد .

 

 


منیر دلش گرفته بود .شاید برای راحیل که هنوز مجبور بود بعضی شبها رو در بیمارستان باشه .وشاید هم برای اتفاقاتی که این روزها  میشنید حکایت جوانانی که در بند به بدترین بلاها دچار شده بودند .

وقتی مرجان زنگ زد کمی از تمام قضایای دلگیر کننده دور شد .بخصوص وقتی متوجه شد مرجان دچار چه دردسری شده .

داستان  بر میگشت به فروردین ماه.

 مرجان که دور از جون تمام دختر خانم هایی که خواننده ی این مطلب هستند دختری بود که برای هر ترمی که درس میخوند خرواری پول هدیه ی معلم های سر خانه می کرد . ودلش فقط به این خوش بود که اینده ای درخشان در پیش داره .درست بعد از سیزده به در به منیر زنگ زد برای یک مشورت .وبا اب وتاب تعریف کرد که در یکی از کلاسهای تقویت حافظه یاد گرفته که برای یادگیری بهتر  با اینکه روشهای زیادی هست اما بهترینش نکته برداری و نوشتن و نوشتن هست .انقدر این دو کلمه رو پیچ و تاب داد که منیر برای یک لحظه فکر کرد راه جدیدی پیدا شده و مرجان اولین کسی هست که شنیده .

وقتی هم شنید که مرجان قصد داره در کلاس جدید این استاد ثبت نام کنه متعجب شد سعی کرد منصرفش کنه اما بازهم مثل همیشه قبول نکرد انقدر حرفهای این استاد در او اثر گذاشته بود که حرف حالیش نمی شد .

گذشت تا امروز (باعرض معذرت که چند روزی وقفه افتاد در این نوشته )

مرجان از منیر خواست منتظر ش بمونه تا بیاد ببینه چه خاکی باید بر سر کند .

واین شروعی بود برای نگرانیهای منیر چون مامان اصلا از امدن مرجان راضی نبود .

با هزار و یک دردسر وقول که اگر مرجان قصد بازار رفتن را داشته باشه منیر اصرار به رفتن نکنه مامان پذیرفتن با دختر بیچاره سرد برخورد نکند .

مرجان از ورودی حیاط با صدای بلند با همه احوالپرسی کرد حتی با رضا داداشی کوچیکه که چشم دیدن شر و شور مرجان رو نداشت بیچاره مرجان که قلب مهربانش رو برای همه رو میکرد .اخلاقی که در میان جامعه ی ما همیشه نشانه ی جلفی بود نه شادابی که حق هر جوانی حساب میشد .

هنوز داخل اتاق نشده بود که شروع به تعریف کرد .

منیر بیچاره شدم بدبخت شدم چه خاکی به سر بگیرم .کاش برای یه بار م شده بود حرفت رو گوش میکردم .

 منیر با تعجب نگاش میکرد این عادت بد مرجان بود که هر چیزی رو اینطور بزرگ میکرد .حتی بیشتر وقت ها اتفاقات کوچیک رو .

منیر دستش رو گرفت ونشوند کنار تخت .خب تعریف کن ببینم چی شده ارومتر، مامان بزرگم الان فکر بد میکنه فردا برات حرف در میاد .اینقدر نگو بدبخت شدم.

منیر دیدی این اقای ..........چه بلایی سر مون اورد اول قرار نبود یک جا شهریه روپرداخت کنیم  اما حالا، من چطوری به مامان بگم باید ۴۰۰ تومان پرداخت کنم .

دهان منیر از تعجب باز ماند ۴۰۰ هزارتومان مگه کلاس چی رفتی بجز تقویت حافظه ؟

فهمیدنش سخت نبود چون مرجان عشق کلاس خصوصی داشت کلاس خبرنگاری را هم شرکت کرده بود وحالا رسیده بود به اخر کلاس .

منیر با ناراحتی مرجان رو از نظر گذراند .زبونش هم طاقت نیاورد .

اخه خاک بر سرت کنند مگه تو این مملکت بجز دروغ یه خبرنگار چی میتونه تحویل دوربین بده که تو آرزوش به دلت مونده بود  اخه ارزش داشت اینهمه هزینه کنی .پولش به جهنم وقتت رو در نظر نگرفتی .مگه شهر کوچیکی مثل این خراب شده چه نیازی به خبرنگار داشت وقتی همه ی مردم یه پا خبرنگارند .خاله ی من واسه یه استان میتونه خبرنگار باشه .

خبرنگار بودن مربوط میشه به کشوری که دموکراسی حرف اول رو میزنه نه اینکه لال مونی بگیره و گرنه صداش در اوومد  به نا کجا اباد کشیده میشه .

این حرفها هم دیگه فایده نداشت خبرنگار جوان مونده بود زیر یک قرض بزرگ، بماند که با چه بدبختی خانوادش رو درجریان گذاشت .اما مشکل مرجان حل شد .

 

 


منیر تمام نت رو سرچ کرد شاید بتونه مطلبی پیدا کنه تاریخی تا سر فصل پایان نامش باشه .اما یا خیلی تکراری بودن یا اینکه انقدر تحریف شده بودند که خجالت میکشید بهشون نگاه کنه .

مثل احساسی که با دیدن یک سریال چند شب قبل بهش دست داده بود سریالی که خوشبختانه فقط دوقسمتش رو گذرا دیده بود .

حکایت یک کلاهبرداری٬٬ سوژه ای تکراری باپرداختی متفاوت مثل اکثر فیلمهایی که در طی این سالها به خورد مردم میدادند.که از چنین رسانه ای در این دوران چیزی بیشتر از این انتظار نباید داشت .این رسانه فقط نام ملی رو یدک میکشید .

اما ناراحتی منیر از این بود که چرا اسامی بزرگانی چون کاوه٬ارش٬کیانوش٬اردشیر ٬و..................کوروش داریوش که افتخار صفحات تاریخ ما رو برگ میزدند باید در این سریالها حکم قاچاقچی ٬دزد٬جنایتکار٬و...........داشته باشند .

منیر به خواهرش که با اشتیاق منتظر سریال جومونگ نشسته بود با ناراحتی گفت چرا ما عادت کردیم افسانه های کشورهای دیگه رو با علاقه نگاه کنیم درحالی که حقیقتهای تاریخی بزرگی داریم که در کمتر کشوری میشه حتی افسانه ای و یا رد خیالی مانند اونها پیدا کرد .

منیر داشت فکر میکرد چه میشد راهی برای پس گرفتن هوییت از دست رفته ی تاریخ کشورش پیدا می شد.

 

 


منیر توی بیمارستان چیزای عجیبی دید .ادمای ضعیف ادمایی که ارزوشون یک روز سلامتی بود .

بیمارستان خصوصی بود پس همه توانایی مالی داشتند و این نشون میداد پول به درد هیچکدومشون در این مورد به خصوص نخورده

 البته مزیتش این بود که در این شرایط بحرانی هم از امکانات ویژه برخوردار بودند .

راحیل خیلی غم گرفته بود حتی حضور منیر هم شادش نمی کرد .

وقتی دکتر تجویز کرد که چای هم نباید بخوره بیشتر ناراحت شد

 میگفت دوستی داره که تنها ارزوش چای خوردن با او زیر بارون .

راحیل خیلی حرف ها زد از دوستی گفت که منیر ندیده بود از اینکه دوست داره اونو ببینه اما دیگه نمی تونه .یعنی این بیماری نورسیده شاید مانعی بشه برای دیدن او خیلی نقشه کشیده بود .شاید تنها ارزوی دلش بود.وقتی اشک میریخت گفت به نظرت ارزوی  بزرگیه .بعد خودش جواب داد اره برای من ارزوی بزرگیه . 

میگفت عمری سالم بودم اما قدرش رو ندونستم .

حالا که میخوام بفهمم یک چیزی به من هشدار میده که دیر شده .

دیشب شب خوبی نبود برای منیر تا صبح نتونست بخوابه .

راحیل دوست خوبی برای منیر بود سالها شاید از بدو تولد همراه هم بودند هردو هم سن بودند .حالا یکی راوی بیماری دیگری شده بود .

منیر این همه سال نفهمیده بود راحیل چه روحیه ی شکننده ای داره .

وچه احساس عجیبی نوشیدن یک لیوان چای زیر بارون انهم در کنار دوستی که هیچ وقت ندیده بود .

راحیل وقتی از این دوست ندیده حرف میزد گریه کرد .

 


 

منیر اصرار کرد تا همراه صمیمی ترین دوستش در بیمارستان باشه .

اخه همه میدونستند اونها یک روح در دو بدن هستند .راحیل دوست منیر به بیماری مبتلا شده بود که باید در بیمارستان بستری میشد .

راحیل خودش رو باخته بود و از مرگ میترسید هرچند همه به او اطمینان داده بودند که بیماریش ربطی به مردن نداره اما رنگ و روی راحیل توی این دو روزه بد طور پریده بود اصرار او بود که فقط منیر باهاش باشه .

حالا روز جمعه منیر داشت اماده میشد .

اما فکر میکرد اگر خود منیر جای راحیل بود چه اتفاقی می افتاد .چه احساسی پیدا میکرد .شاید او هم واقعا میترسید .

هستی چه توضیحی برای مردن داشت روزی برگ درختی سبز میشد و بعد از مدتی زرد می افتاد تا از بین میرفت .

بارها چهره ی این مهمان ناخوانده رو دیده بود در اندام جوجه هایی که متولد نشده میمردند و در خیلی چیزها حتی در گلهای سرخ باغچه .

کاش میشد هضمش کرد .

یا به قول دوستش کاش به وجود نمی امد تا بخواد با رفتنش دیگران رو عذاب بده .

 

 


منیر امروز تمام وقت به داستانی فکر میکرد که بابا از دوران کودکی برایش تعریف میکرد .

روزی روزگاری هیزم شکنی بود که به همراه همسرش در کنار جنگلی زندگی میکرد .

از قضا روزی گرگی را دید که بر خلاف دیگر گرگها ریشش را میتراشید انهم با تیشه .

هیزم شکن خندید وداد زد ای مردم بیایید ببینید اقا گرگه .....

گرگ ناراحت شد به دست وپای هیزم شکن افتاد که خواهش میکنم ابروی من رو نبر در عوض من روزی یک گوسفند برای تو هدیه می اورم

هیزم شکن دو دو تا چهارتا کرد و دید سودی که از نگفتن میبره بیشتر از گفتن اون هست .

گرگ هر روز یک گوسفند در خونه ی هیزم شکن میبرد و بر خلاف او که روز به روز فربه تر میشد گرگ بیچاره ضعیف تر میشد .چون مجبور بود به نون خشکهای هیزم شکن قانع باشه .خودش رو نفرین میکرد ای احمق

نونت نبود ابت نبود ریش تراشیدنت چی بود .

از قضا روزی همسر هیزم شکن کنجکاویش گل کرد و به اصرار مجبورش کرد تا حقیقت گوسقند های بیچاره رو که هر روز قربانی میشدن بگه

هیزم شکن هم طاقت نیاورد و اصل ماجرا را تعریف کرد ................

داستان طولانی بود که اگر بخوام همه اون رو تعریف کنم وقت کم میارم

اما برای من مسله ای رو تداعی میکرد .که شاید در اینده براتون تعریف کردم .اما شما رو یاد چیزی نمیندازه؟


 گرگ خشمگین شد و هیزم شکن را تهدید کرد به گرفتن انتقام .هیزم شکن چند روزی توی خونه نشست و به خود و زنش نفرین میکرد که چرا خوشون رو از نون خوردن انداخته .

چند روزی گذشت ومجبور شد برای پیدا کردن لقمه نانی بیرون بیاد

هر کاری کرد که از چشم گرگ در امان باشه نشد .گرگ با عصبانیت به طرفش حمله کرد .

هیزم شکن از اونجایی که انسان بود و هزاران حیله در استین داشت و خوی هر حیوانی رو در وجود .از شم روباه صفت خودش استفاده کرد و گرگ بیچاره رو گول زد .گفت ای گرگ من نگران تو بودم چون مطمعن هستم نشنیدی که پسر پادشاه به قصد شکار قلمه ی گرگ تا اینجا اومده .گرگ بیچاره دست و پای خود را گم کرد و یک ان فراموش کرد که با انسان طرفه نه یک همنوع .سریع از مرد هیزم شکن کمک خواست .هیزم شکن خودش رو به مظلومیت زد و گفت باشه من بهت کمک میکنم بیا داخل کیسه ی من قایم شو تا پسر پادشاه از اینجا دور شه .

گرگ از همه جا بیخبر خودش رو درون کیسه انداخت .هیزم شکن کیسه را روی دوش گذاشت و به طرف منزل حرکت کرد وقتی رسید به همسرش گفت زود قابلمه بذار تا اب جوش بیاد .زن هم دست به کار شد .گرگ بیچاره تمام تنش لرزید وقتی حس کرد الان زنده توی اب جوش میسوزه .

هیزم شکن بی رحم گرگ رو در اب جوش انداخت و همانطور که با چوب میزدش میگفت (اوسور هلکو)

بعد هم گرگ بیچاره رو پرت کرد گوشه ی جنگل .

مدتی گذشت هیزم شکن کار خودش رو از سر گرفته بود و گرگ هم از اونجایی که قرار نبود بمیره بدست یک حیوان خیر نجات پیدا کرد .

و یک سال بعد بود که دوباره بهم رسیدند .

گرگ از انجایی که داستانش را برای تمام دوستانش گفته بود از قبل قرار گذاشته بود که هر زمانی که با هیزم شکن روبرو بشه با یک زوزه همه جمع بشن.

هیزم شکن هر کجا که نگاه کرد راه فرار ندید فقط چشمش افتاد به درختی که شاخه های زیادی داشت بالای درخت رسیدن همان و جمع شدند دهها گرگ هم همان .

گرگها بعد از یک همفکری به این نتیجه رسیدند که همه روی دوش هم سوار بشن تا به بالی درخت برسن مشکل این بود که کدومشون زیر همه بمونه گرگ سوخته قبول کرد فقط به خاطر اینکه همه ی جنگل رو از لوث وجود ادمیزاد پاک کنه .

نردبانی از گرگ ها تا بالای درخت درست شد هیزم شکن مثل بید میلرزید فکر خودش رو به کار انداخت وتنها بک چیز به ذهنش رسید بازم همچین موقعی دست به دعا برد اخه ادمیزاد همیشه دستهاش پایینه

وقتی گرفتار میشه دستهاش جون میدن برای بالا رفتن .

دو تا گرگ با هیزم شکن فاصله داشت که فریاد هیزم شگن تمام نرده رو خراب کرد .

-اوسور هلکو-

گرگ سوخته که خاطره بسیار بدی از این کلمه داشت پا به فرار گذاشت .پشت سرش همه ی گرگها که حالا یا دست و پاشون یا سرشون شکسته بود .

هیزم شکن با خیال راحت به خونه برگشت .

حکایت این ادمیزاد دو پا یا به قول بابا یه سر دوگوش  بسیار عجیبه

شاید هستی با تمام وجود اهداش کرد به طبیعت تا بلای جون تمام موجودات زنده و مرده باشه خوب که نگاه کنیم هیچ چیز از دستش در امان نیست البته گاهی انقدر درنده است که به همنوع خودش هم رحم نمی کنه .چه بسا که از استفاده کردن بدترین شکنجه ها هم غافل نباشه .حیوانات لااقل با همنوعان خودشون کارندارن اگر گوشت خوارن به همون گوشت واگر گیاه خوارن به همان گیاه قانعند .

بازم اشتباهی رفتم توی جاده خاکی .ببخشید قلم راه رو به بی راهه رفت .

قصه ی ما به سر رسیدکلاغ بیچاره به خونش نرسید .شاید میون برف زمستون وقتی ننه پیرزن منتظر برگشتش بود اسیر یک بچه انسان شد .خدا میدونه .

 


منیر برای چندمین بار به مرجان دوستش زنگ زد .نمایشی که در سالن ارشاد پخش میشد رو باید می رفتند و می دیدند .

مرجان اصلا میونه ای با نمایش و تاتر نداشت .با این حال شاید به خاطر یک دوستی چندین ساله قبول کرد که بیاد .انهم در نهایت خونسردی .

شروع نمایش مرجان اولین خمیازه رو کشید و پرسید ساعت چند تموم میشه .منیر نگاهی به ساعت انداخت و گفت الان هشت و سی دقیقه است فکر کنم تا ده شب طول بکشه .مرجان اروم گفت یک ساعت و نیم چقدر خسته کنندس .کاش بی خیال اومدن میشدی .

منیر بی اعتنا به مرجان نگاهش رو به سن دوخته بود که پرده ای روی صورتش کشیده بود .

شروع نمایش نشون میداد که خوب باشه بخصوص کلام طنزی که همراه دیالوگها بود.

نمایشی که اتفاقات روز رو نقاب خنده داری پوشونده انهم این اتفاقات غم انگیز.

داستان زنی بود که شوهرش دچار بیماری ایدز شده بود .

نویسنده سعی کرده بود این مشکل رو با طنز بیان کنه .والبته تا حدودی موفق شده بود .

بعد از نمایش از اونجایی که به مرجان خوش گذشته بود گفت نمی دونستم هنر نمایش اینقدر میتونه با حال باشه کلی خندیدم .

منیر گفت یعنی تو قسمت دردمندانه و غم انگیزش رو متوجه نشدی ؟

در حالی که برای من نمایشی بود پر از دردهای جامعه و زجرهایی که این بیماران میکشند که تنها به بیماری انها بر نمی گرده و فقط جسم انها رو ازار نمی ده شاید غم بزرگتر انها دید بدیه که جامعه به اونها داره.

نگاه پر از سنگی که به عنوان یک گنهکار به طرفشون پرتاب میشه.

 


منیر فکر کرد اگر اشک هایی رو که تا الان ریخته قطره قطره جمع میکرد میتونست برای خودش یک دریا داشته باشه و ان وقت فقط یک نگرانی کوچیک به وجود می امد دریا رو کدوم گوشه ی دنیا نگه داره .

هر نقطه ای از جهان به ذهنش رسید اسیا٬ امریکا٬اروپا .....

نه جایی نتونست پیدا کنه هر کجا که میگذاشت باز یه مشکلی به وجود می امد مثلا فکر کرد کویر لوت رو باهاش سیراب کنه .جای خوبی بود برای سیراب شدن اما انوقت کویر لوت معنای خودش رو از دست میداد و دیگه روی نقشه جایی نبود که نشون دهنده ی تنها کویر بدون موجود زند ه باشه جایی که هیچ باکتری هم در اون دوام نداشت .

پس بهتر دید این دریا همون طور قطره قطره گونه های خودش تنها رو نوازش کنه تا بخواد مفهوم یک جا رو عوض کنه.ونقشه ی دنیا رو بهم بریزه .

بازم روز جمعه فکر و خیالات به سرش زده بود .

اینبار گفت چی میشد انسانها با هم بخندند دنیا رو چه موسیقی شادی پر میکرد .

اما این هم خیال خامی بود که ذهن بهانه گیر منیر در وجود خود پرورش داده بود .شادی و غم اشک و لبخند هر کدوم در نوع خود واژه های قشنگی بودند که میتونستند شادی و یا غم یک گروه بزرگ رو رقم بزنند .

 


 کاش ایینه نگریسته بود وقتی چشمهای قرمز مرا دید

وقتی از سکوت لبهایم هجرت همیشگی یک شادی را بدرقه کرد

 

 


منیر با صدای خانم صالحی به پشت سرش نگاه کرد و بی اختیار گفت بله خانم صالحی .

خانم صالحی که به سمت یک دختر چادری میرفت نگاهی به منیر انداخت و خندید بعد گفت منیر تو هم بیا کارت دارم .

منیر اول به دختر چادری سلام کرد بعد خانم صالحی با خنده گقت شما هردو نام خانوادگیتون یکی هست من فکر میکردم همدیگر رو میشناسید حالا میبینم من باید دو تا دختر زرنگ رو بهم معرفی کنم منیر ایشون سهام...... و سهام جان ایشون هم منیر... هردو با هم دست دادند و وقتی متوجه شدند که خانم صالحی در نظر داره از استعداد نوشتن منیر و استعداد بازیگری سهام برای یک تاتر در دهه ی فجر استفاده دستها شون رو بیشتر بهم فشردند .واین تاتر شروعی شد برای یک اشنایی دوساله که با ازدواج زود هنگام سهام در دوران دبیرستان فقط خاطره ها باقی ماند .

منیر چند روز قبل در یک سفر کوتاه مدت٬ به طور اتفاقی با زنی که بچه ی کوچکی کنارش داشت مواجه شد اول عبوری رد شد اما نگاه اشنایی در چشمهای زن دید برگشت وبادقت نگاه کرد باورش نشد چهره ی زیبای سهام پشت یک رنگ و روی زرد گم شده بود .پوست یکدست وسفید ش پر از لک های جور واجور ٬برگشت وبه سهام سلام کرد.

کلی با هم حرف زدند هر چند پژمان کوچولو بهانه میگرفت .منیر غم زده شد وقتی فهمید که سهام دچار یک بیماری شده یک بیماری خاص

سهام اشک میریخت وقتی به پژمان نگاه میکرد .هزینه ی درمان بسیار بالاتر از توانایی خانواده ی او بود با اینحال شوهرش مردانگی به خرج داده بود و حاضر به فروش خانه شده بود و حالا مانده بودند معطل برای پیدا شدن یک دهنده باید پیوند کبد میشد .واین نیاز به یک مرگ مغزی داشت .روز عجیبی بود دیدن دوستی که انقدر فعال و با طراوت بود در شرایطی اینچنین با رد وبدل شدن شماره های موبایل از هم خداحافظی کردند .

 

منیر ناراحت شد اول به خاطر سهام و این شرایط پیش امده بعد هم به خاطر امکانات دور از دسترس درمانی برای کسانی مثل او.منیر وقتی خوب دقت میکرد میدید در کشور او توانایی انقدر بود که درمان لااقل بایدرایگان میشد انهم درمان چنین کسانی که اگر کمی دیر به انها رسیدگی شود برای خود و خانواده شان فاجعه به بار می اید .چقدر زندگی در این کشور گران وارزش انسانها ارزان محاسبه میشود .نرخ انسانییت رو به نزول روزانه است .دیگر هیچ بازار بورسی به این نام بزرگ بها نمیدهد .

واز همه بدتر اینکه زندگی سهام در گرو مرگ مغزی شخص دیگری بود

چه زندگی تاسف بار ی .برای بودن باید یکی دیگر نباشد .جبر زمانه


خسته از راهی نرفته چشم بر انتهای جاده ای دوخته ام
 که گویی زمین تشنه اش سرابی را میبیند که در اوج نگاه من لرزه ی هم اغوشی خورشید و صافی جاده است .

واسمانی که ستاره هایش یکی پس از دیگری عروج را بر افول ترجیح میدهند .

وماه را که شبگرد سیاهی شب است تا بلکه چراغی باشد مرغان شب اهنگ را

خورشید را که گیسوان افشانش بر سر و روی رهگذران بیتابش میکشاند تا شاید گرمی لبخندرا بر لبان سرد ویخ زده یشان  به تخت شاهی بنشاند .

 


من

یمنمنیر از صبح که بیدار شد متوجه شد که همه گوش به زنگ خبری هستند .پدر با تلفن حرف میزد ومرتب میگفت نمی دونم چی میشه تا ساعت دو باید صبر کنیم تا ببینیم اخبار چی تو چنته داره .اما گمان نکنم فرق چندانی داشته باشه چشمم اب نمی خوره اینها همه سرشون توی یک اخور بنده .

مادر بزرگ هم اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد گفت ای بابا تا بوده همیشه ظلم روی سر ادمای بدبخت بوده کی می یاد فکر این مردم فقیر بیچاره باشه بعد هم یاد داستانی افتاد که به هفتاد سال پیش بر میگشت .

توی روستای حاج خلف٬ مردم با هم زندگی میکردند حاج خلف نسل اندر نسل از خانواده های مالدار منطقه به حساب می امد کدخدای روستا هم بود.

مردم هم هر کس تنگی و خوشی داشت در خونه ی حاج خلف رو میزد واز انجایی که چشم پری داشت کمک کردن به چشمش نمی امد . هیچ کس دست خالی از در خونش بیرون نمی رفت .مراسمات عزا و عروسی همیشه دست به کیسه میشد و کمک می کرد تا کسی از پا نیوفته   مردم هم به زندگی ساده ی خودشون راضی بودند .همیشه دعا گوی او بودند .

از ان طرف مش کرمی بود که مردم برای در کتاب باز کردن و دوری از بلا سراغش میرفتند بهش هم اعتقاد داشتند همیشه ی خدا چشمش به دست مردم بود تا زندگی خودش رو بگذرونه مردم هم که همیشه دارا نبودند تا خدمت مش کرم برسن .برای همین یک روز  سفره اش بر قرار بود و روز دیگه نان شب هم نداشت.

گذشت تا اینکه یک روز حاج خلف بیمار شد و بعد از مدتی هم دار فانی رو وداع گفت.  واز انجایی که پسر نداشت .روستا بدون کدخدا ماند

از انجایی که  مردم هم عادت پیدا کرده بودند که  حضور یک کدخدا رو بالای سر خودشون احساس کنند کم کم رو به مش کرم اوردند .مدتی گذشت اما نه تنها از این کدخدا چیزی عایدشون نشد بلکه هر بار مجبور میشدند دست پر به سراغ کدخدای جدید برن سالها ی بعد مش کرم شد یکی از ملاکین در حالی که مردم یا همون زندگی گذشته رو داشتند ویا فقیرتر شدند .

حالا هم اوضاع همینه ما هم موهای خودمون رو توی اسیاب سفید نکردیم .کسی که عمری محتاج دسترنج مردم بوده نمیتونه کاری برای احتیاجات اولیه ی مردم انجام بده .مملکت داری اداب بزرگی  میخواد

منیر به فکر فرو رفت این حرفها بارها براش تکرار شده بود . و حرفهای مادر بزرگ که بی پایه واساس نبود .همیشه در هر شرایطی حکایتی داشت که به اوضاع همون لحظه مربوط میشد انگار تاریخ نا خود اگاه برگهاش کپی میشد با کمی تغییرات . منیر خوب که دقت کرد دید در اشعار حافظ هم چنین سخنی را شنیده اما هر چه سعی کرد یک بیت شعر را نتوانست به خاطر اورد

بعد از ظهر از راه رسید .انهم بعد از ظهر جمعه که همیشه برایش یاد اور تلخی ها و اندوههای فراوان بود مثل همه ی جمعه ها خاکستری خاکستری .


یر اومد سوار تاکسی بشه یه خانوم چادری معذرت خواهی کرد و گفت <مسیر شما کجاست ؟منیر جواب داد ارشاد .

خانوم گفت قربونت بشم دختر جون من نمیتونم سوار وپیاده شم من میشینم بعد تو که قبل از من پیاده میشی.

برای منیر که فرقی نمی کرد منتظر شد تا خانوم هیکل سنگین خودش رو به زحمت روی صندلی جا بده یه ذره جای اضافه هم موند که به هر حال واسه ی منیر کافی بود.

منیر یه لحظه حواسش از بیرون پرت شد توی اینه اولین چیزی که دید لبخند عجیب غریبی که روی لبهای راننده جا خوش کرده بود اول خودش رو جمع وجور کرد بعد کمی خم شد نگاهی به دختری که بعد از خانمه نشسته بود انداخت .دختر خوشگلی بود که مچاله شده بود گوشه .زیبا ارایش کرده بود و رنگ لباسش سر جنگ با چهره اش را داشت .اما نگاهش به بیرون از تاکسی بود گویا خودش هم متوجه شده بود که هدف نگاه های الوده قرار گرفته .

خانومه زیر لب ورد میخوند گاهی هم با ناراحتی نگاهی به اینه و بعد نگاهی به دختر بغل دستش می انداخت .

  ارشاد  منیر پیاده شد پشت سرش خانومه بغل دستیش .که وقتی در روبست با ناراحتی گفت :ذلیل شده نمی تونست کمی کمتر به خودش برسه  .بمیری دختر یکم ارایش میکردی میمردی.

منیر تعجب کرد مثل همیشه اخه چرا باید دخترا خودشون رو بپوشونند .اروم راه برن نگاه به نا محرم نکنند که مثلا دل اقایون نلرزه اشتباه نکنند .به چالش نیوفتند یا خیانت به همسرانشون رو دنبال نداشته باشه .

چی میشد مردها هم یاد میگرفتند با هر خنده ای راه خونشون رو گم نکنند و یا به بیراهه نروند .یا اینکه میپذیرفتن که سلیقه ی خانمها درا نتخاب لباس یا چهره ارایی ربطی به اونها نداره .

چه بسا دختری که منیر دید مودب و متین نشون میداد .ا کی باید یاد بگیریم که امنیت اجتماعی یعنی حریم خصوصی همدیگه رو پاس داشتند .و هر شخصی با هر ویژگی بتونه ازادنه به زندگی روز مره ی خودش رسیدگی کنه.

 


ر سرش رو از اتاقش اورد بیرون ٬داد زد ای وای بیچاره شدم بس که بگم این تلویزیون رو کم کنید .نا سلامتی من امتحان دارم.

وقتی مجری تلوزیون همچنان بی خیال منیر بلند اعلام خبر میکرد . با عصبانیت اومد بیرون خواست داد بزنه که نگاه عصبانیه بابا که کنترل رو توی دستش گرفته بود میخکوبش کرد

-ببخشید بابا فکر کردم میثمه

برگشت توی اتاق عرق صورتش رو پاک کرد وجلوی اینه نگاهی به رنگ صورتش که مثل گچ سفید شده بود انداخت :خاک بر سرت ترسو  از اولش همینطور بودی  حقته ٬  داشت به خودش دهن کجی میکرد که

مامان در اتاق رو بازکرد .هیکل مانکنی هفتاد کیلوییش رو  انداخت روی صندلی جلوی کامپیوتر .

-منو باش فکر میکردم داری درس میخونی خسته نشدی بس که آینه رو گز کردی .

منیر کتابش رو خواست بلند کنه٬ عکس دونفره ی خودش با شبنم افتاد تو لونه ی گل وبلبل  قالی

اخمهای مامان بیشتر در هم گلاویز شدند: میگم درس نمی خونی باور نمی کنی کسی عکس میذاره وسط کتاب درسی ٬ انوقت میگی حافظم کم شده .درس رو دیر یاد میگیرم.

منیر پیش خودش فکر کرد هیچی امروز روز تونیست گم شو برو درست  رو بخون .

مامان نگاهی به پوستر میخکوب شده ی رو دیوار که خواننده ای خود رو به زور توش جا داده بود٬ انداخت:تو خجالت نمی کشی مگه داداشت نگفت این عکس رو در بیار٬ باید خون به پا بشه که دست بر داری .

منیر لبخندش رو از روی پوستر جدا کرد :داداش که با این بیچاره نبود اون یکی فوتبالیست بود این خوانندس ناراحتید درش مییارم  عکس جومونگو  میذارم

مامان با ناراحتی از اتاق بیرون رفت .مردشور تو رو با جومونگ یه روز ببره

منیر لبه ی تخت نشست نه فایده نداشت شده بود سنجاق قفلی که همه چیز رو بهش گیر میزدند.

وقتی یگانه داد زد ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت ٬دست برد و گوشی رو برداشت

الو سلام .........وای شبنم خودتی خوب موقعی زنگ زدی ........نه چی شده .......خونه ی ما .....بفرما

چرا ناراحتی .................نه منتظرم .وای بیچاره شدم اب مامانو شبنم توی هیچ کانالی هم نمی رفت حالا چیکار کنم

مامان داد زد بازم شبنم وراج  اخه چند بار بگم دختر خوب نیست اینقدر بگرده اونم اندازه ی این دختر موندم مامانش چرا جلوش رو نمی گیره..................

صبح که از خواب بیدار شد احساس کرد اصلا نخوابیده چون تا صبح بابا با صدای بلند خبر گوش میکرد .

داداش پوستر ای در و دیوار اتاقش رو میسوزوند از همه بد تر مامان بالای منبر ی نشسته بود و شبنم بیچاره رو نصیحت بارون میکرد .هر چند شبنم توی هر گوشش یه مشت پنبه چپونده بود .

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 15:35 |
وقتی از خواب بیدار شدم گمان کردم شب را پشت سر گذاشته ام .

اما شگفتا از سپیده ی صبح  خبری نبود .ماه به رویم چشمک زد و گفت تا طلوع فردا راهی نمانده است.


 بیدار شدن از خواب شبانگاهی البته اگر خوابهای اشفته به همراه نداشته باشه ٬همان و شروع کارهای تکراری روز مره همان .

تختخواب را مرتب کردن -مسواک زدن و نظافت دست وصورت-صبحانه را با میل یا بی میل صرف کردن -انجام کارهای شخصی یا اداری .

تمام این کارها را هر روز هر کس به اندازه ی نوع شغل یا توانایی انجامش در پیش میگیرد .

شنبه را به امید رسیدن به جمعه تقویم را ورق میزند .تازه به جمعه که میرسد میبیند انقدر کوتاه است که فقط فرصت انجام کارهایی را دارد که  در طول هفته از انها دور بوده .اگر فرصتی دست دهد به بزرگترها عرض ادبی کند ٬مطالعه یا ورزش و البته گاهی هم تعویض چند ثانیه ای یک کانال تلوزیونی به امید پیدا کردن برنامه ای که حال و هوای غم گرفته ی جمعه را از روح و روان را که هاله ای از کسالت دور سرش را گرفته دور کند .

به این ترتیب ثانیه ها به دقیقه و دقیقه ها به ساعت دست می دهند تا روزهای  در ۳۶۵ روزگی عمر خود یک سال را ورق بزنند .

چشم که باز میکند میبیند چقدر از این سالها را ورق زده بی انکه فرصت داشته باشد حتی برای یک بار کنار اینه ای  توقف کند و خودش را از زوایای مختلف بررسی کند وحتی فکر کند ایا یک بار کاری را انجام داده که فقط میل خودش باشد .

شاید در این زمانه کمتر کسی با دیدن سایه های پشت سر خود لبخند بر لبانش بنشیند .

 

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 0:24 |
همیشه کلاف سر در گمی بودم که باز کردنش گره ها را بیشتر به جان هم می انداخت .

مثل زمانی که در خروش موج٬ بهت زده ساحلی شدم با چشمهای اتشین ونگران مرگ ستارگان و ماهیان کوچکی را به اشک دیده به تماشا مینشستم غافل که سوار بر بال بلند موج شکوه وجلالی دارد .وغرق شدن چه لذتی دارد .


 استاد هوشمندانه پرسید چه کسی  میتواند بگوید "سکوت چه رنگی دارد"

لیلی گفت اگر سکوت مظلوم باشد سیاه رنگ است

نادر گفت اگر سکوت درد باشد نارنجی .

مهوش تردید کرد اگر برای ازدواج باشد سبزو سفید

مینا خندید من نمی دانم برای ندانستن باید قرمز باشد

رنگها امدند و رفتن در کلام دوستان

کیانوش بر خاست بلند قامت و استوار

سکوت من رنگ درد داشت٬ رنگ تازیانه٬ رنگ اجبارهای نپذیرفته  ٬ استاد بگو درد چه رنگی دارد ؟

تن زخمی زیر باتوم کبود است یا سیاه رگ بشکافته قرمز است ؟

تو همان رنگ را برای سکوت انشب من بگذار

و جستجو کن میان رنگها شاید بیابی رنگی که شرم زده نباشد برای سکوت امروز انانی که سر خوش فراموش کردند کیانوشها را .

 (کیانوش اسا جوانی از تبار باختران که زیر شکنجه جان سپرد)یادش گرامی

+ نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 11:29 |
 


 

اگر احساس خوبی دارید برای خود اینده ای می سازید که

طبق خواسته ی شماست .

اگر احساس بدی دارید اینده ای خلق میکنید که با شما هم خوانی ندارد وقتی روزتان را میگذرانید قانون جذب هر لحظه در کار است

انچه می اندیشیم و احساس میکنیم اینده ی ما را خلق میکند

(مارسی شیموف)قسمتی از کتاب راز

+ نوشته شده توسط در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 0:27 |
 

دکتر شریعتی در مقدمه کتاب ابوذر :

 «خدایا، عقیدة مرا از دست عقده‌ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیدة مخالف ارزانی کن.»

  • «خدایا، به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
  • «خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.»
  • «خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.»


    تو زخم زدی من لبخند

    شاید لبخند من زخمی بود که سوهان ناخن های تو گشت برای زخم زدن .


     

  •  

  • از قدیم گفتن میتوانیم بگوییم که دوستتان داریم اما نمی توانیم بگوییم دوستمان داشته باشید .

    اما من میگویم امد ه ایم تا همدیگر را دوست بداریم بی انکه از همدیگر رنجی به دل بگیریم .و یا نیشتری باشیم بر دل هم.


  •  

  • از حضور انتظار دو چیز اموختم  دوستیت را به بی حوصلگی حراج نکنم

    وقداستت را به فخر نفروشم


  • صداقت قلبی دارد به بزرگی کسی که او را دوست دارد .

  • برای بوییدن گل صداقت نیاز به شامه ای داریم که تیزیش بوی نیلوفر ابی را احساس کرده باشد(نیلوفر ابی بسیار نادر است برای پیدا کردنش باید مناطق خاصی را جستجو کنید جزءگلهایی است که رو به نابودی میرود .در منطقه ی ما رودخانه ای هست که به تازگی محققین این گیاه زیبا را پیدا کرده اند گلی بسیار زیباست که گونه های گریان اب را نوازش میکند .بوی این گل زیبا بسیار ضعیف شامه را تحریک میکند)

  • + نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 2:23 |


    Powered By
    BLOGFA.COM